زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... رادین جون در جشن 18 ماهگیش ...

به نام مهربان ترین مهربانان که تو را به ما هدیه داد       18 ماه زندگی در کنار تو یعنی ؛ ثبت  18 ماه از مادرانه من برای تو ... عبور  18 ماه از  بهترین لحظات از همنشینی با تو ... 18 ماه تجربه ناب و بی مثال از اتفاقاتی شیرین و بی تکرار از حضور تو ...  گذر  18 ماهه  لحظه هایی از اولین های تو در  گذر روزهای عاشقانه مادرانه من ؛  18 ماهی که خداوند این فرصت زیبا را داد تا شاهد اعجاز در قدرت نمایی اش به هنگام شکوفایی تو باشم و این یعنی همان خ...
14 ارديبهشت 1392

... نامه مامان به پسر عاشقش ...

سلام پسر گلم ! امروز ١٠/٠٢/١٣٩٢ ، سلامی دوباره کردیم به یه قرار، که پنج سال پیش با بابایی بستیم! و در این میون اون چیزی که باعث محکتر شدن این عهد قدیمی میشه حضور پر رنگت ، تو دومین سال حضورت در کنارمونِ و من چقدر خوشحالم که این روز رو در کنار تو به جشن میشینیم چون با حضور زیبات ، رنگ و بوی تازه ای وارد زندگیمون شد،  که فقط و فقط باعثش حضور پاک  توست و تو یه یمن قدمهای سر سبزت ، تازگی رو به خونمون آوردی و  مثل بارون بهاری ای شدی که به زمین دل من و بابایی باریدی و ما رو دوباره شاداب و با طراوت کردی   و طراوت الآنمون رو مدیون ن...
11 ارديبهشت 1392

... پنجمین بهار یکی شدنمان ...

  این روزها برای من روزهایی بهشتیست و من در میان این هجوم از  روزهای بهشتی در ماه اُردی بهشتی بسیار خوشحالم هجوم روزهایی از جنس بهشت که یکی از اونها روز به یاد موندنی پیمانی است که برای ساختن زندگی رویایی ام با مردی بسته ام که بی وقفه در تلاشم تا روزی تنها ازآن من باشد و در این تلاش تو تنها بهانه زندگیم ، سهم بزرگی از این عشق هستی و داشتن تویعنی همان ازآن من شدن وامروز 10/02/1392 این روز رو در کنار هم جشن میگیریم                  &n...
10 ارديبهشت 1392

... دو هفته پر ماجرا در کنار میهمان ناخوانده ...

اول از همه خدای مهربون رو شکر می کنم که کمک کرد تا پسرم زود زود خوب بشه و یه صبر بالا به منه بی طاقت در برابر مشکلات داد تا بتونم پرستار خوبی باشم برای پسرم ♦ ♦ ♦ ماجرا از یه چهارشنبه پنجشنبه تو 18/19 فروردین شروع شد بعد از برگشتن از مهمونی دوره ای زنونه بعد عید که با هم و به اتفاق مادر روحی رفته بودیم ، با بابایی قرار گذاشتم تا برم نظام مهندسی دنبالش وبا هم بریم بیرون تا یه کارهایی رو انجام بدیم وقتی مادر روحی رو جلوی در پیاده کردم شما هم به اصرار خواستی تا باهاش بری و پیشش باشی ، اول مخالفت کردم ولی وقتی نگاهتو دیدم که دنبال مادر روحیه گفتم که بری باهاش خونه و از خدا خواسته رف...
3 ارديبهشت 1392

... اولین مسافرت سال 92 ...

از صبح که بیدار شدم مدام در تکاپو بودم تا کارهای باقی مونده از خونه تکونی و اماده سازی هفت سین رو انجام بدم آخه امروز چهارشنبه است و روز عیدِ و وقت چندانی تا اومدن بهار نمونده و از اونجایی که من عاشق مهمونم میخوام همه چی واسه پذیرایی ازش محیا باشه و چه مهمونی عزیزتر از بهار!!!!!!!!!!!! میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست پس باید همه جا تمیز باشه و برق بزنه تا همه سالمون بوی تمیزی و سر زندگی و نشاط بده کارهامو که کردم مونده دو تا کار یه خرید کوچولو دارم و یه نظافت اساسی تندی لباس پوشیدم و شما رو گذاشتم پیش بابایی و رفتم خریدم و کردم و همین که رسیدم ، رفتم پاکستان اما متاسفانه آب به با...
21 فروردين 1392

... در شهر !!!!!! ...

صبح روز جمعه ١٦/01/1392 وقتی از خواب بیدار شدیم تندی غدای ناهار رو اماده کردم و سه تایی زدیم بیرون... هوا هم خیلی قشنگ بود... یه نمه بارون بهاری زده بود و زمین خیس و هوا خنکای مطبوعی داشت و خیلی لطیف بود... قرار بود تو ایام عیدی بعد از دید و بازدید هامون یه سر بریم قزوین گردی اما خوب تا 12 نشد و 13 هم که تو دامن طبیعت بدر شد و 14 هم رفع خستگی از گردش دیروز و 15 و 16 هم بازدید پس دادن چند تا مهمونی که 12 اومده بودن و ما هنوز دیدنشون نرفته بودیم ... البته توی قزوین تا 50 روز که از عید بگذره هم دید و بازدید عید برقراره ، اما راستش با آغاز کار و بار تو سال جدیددیگه نمیشه عید دیدنی رفت ......
16 فروردين 1392